خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

رویش!

توتیـــا یک ساله شد!

 

چشم هایش

برای تو می‏نویسم تا بدانی که دل‏لرزه‏های نگاهت مقیاس ندارد و ریزنوازش‏هایت قیاس

برای تو می‏نویسم تا بدانی که می‏شناسم آتشی را که در روحت نهان است

ریشترش را بیشتر کن و شعله‏اش را افروخته‏تر

برای تو می‏نویسم که آغوش گشوده‏ای و نمی‏هراسی از هیچ

تا بدانی

آن غریبه دیروز که آشنای امروز است

فراموش شده فردا نمی‏شود.

هرگز!

پ.ن: کیبوردم خرابه!

پ.ن: 4-6-8 آبان

 

رنگِ نَنگ

هنگامی که ذهن‏های بیمارشان بر ایشان دیکته می‏کنند یا که شرطِ لازمِ قدرتشان به خطر می‏افتد، فِشارمان می‏دهند، در تمام سوراخ‏هایمان انگشت می‏کنند، هرجا که بتوانند، با هر کیفیتی، گاهی نرم، گاهی سَخت و سِفت و زُمُخت. به دورترین و شخصی‏ترین پستوخانه‏های ذهنِ من و تو سَرَک می‏کشند. شادی‏ها و زیبایی‏هایِمان را می‏کاوند که بویِ زندگی ندهد، که رنگ نداشته باشد، تیره باشد و سیاه به رنگ نِفرت. تا برویم و سرودست بشکانیم برای احمق‏هایی که مشکی را رنگِ عشق می‏بینند و بس. مشکی را در سرزمینی رنگ عشق می‏خوانند که سرزمینِ نوروز است، سرزمینِ چهار فصل، سرزمینِ رنگ.

باز فِشارمان می‏دهند. می‏آیند و بر مسیرهای اندیشه‏مان می‏نشینند. بر تک‏تکِ حریم‏های شخصیِ‏مان انگشت می‏گذارند. می‏رویم و می‏نشینیم در جاهایی که فشارمان ندهند. در مستراح، مَوال، دستشویی‏های عمومی. زورمی‏زنیم تا عقده‏هایِ چندصدساله‏مان خالی شود. قلمی درمی‏آوریم و پشت در می‏نویسیم :  مرگ بر ذهنِ بیمارِ تو، مرگ بر نادانی، مرگ بر تمامیِ فقرهایِمان، مرگ بر ناشکیبایی‏هایِمان، مرگ بر ننگِ تو که بر دامَنِ ماست…

باز فِشارمان می‏دهند. به این تنها حریم‏هایِ شخصیِ‏مان هم ‏رحم نمی‏کنند. می‏هَراسند. درها را رنگ می‏زنند. قلم‏نوشته‏هایِمان را خط می‏زنند.  می‏رویم و در این تنها جایگاه‏هایِ آزادیِ اندیشه‏هایِمان زورمی‏زنیم. اینبار می‏نویسیم بر رَنگ‏ها که نَنگ بی‏رنگ است، می‏نویسیم بر رنگ‏هایِشان که نَنگ با رَنگ پاک نمی شود، بِدان که  نَنگ بی‏رَنگ است.

پ.ن:

الهام گرفته شده از یکی از درهایِ دستشوییِ عمومیِ پارکِ ملت -ورودیِ اصلی دستِ چپ- 2\7\89  !

خالی

هیچ،

فقط ذهنم خالیست،

وبه قول یکی از دوستان

الزاما چیز بدی هم نیست!

پ.ن:

زندگی را دوست دارم،

شاید؟!

تکُه ها

گذر که می­کنی از این همزیستیِ شلوغ، وقتی که مبهوت می­گردی در پی نشانه­ها، در مکان­هایی که می­شناسی یا حس می­کنی، در عبور از یک خیابانِ عریض، در پرسه­های بی­هدف در کوچه­ها، پارک­ها یا یک مرکزِ خرید، در یک نانوایی، سوار تاکسی، اتوبوس یا مترو، چیزهایی هستند که می­توانی بگویی و آن­ها که نمی­توانی.

آبِ­دهانی که به زمین افتاده، عرقی که از پیشانی می­چکد، نفسی که بو می­دهد و هوایی که گرم است. دعواها بر سرِ هیچ و تلاش­ها برای رسیدن به آنجا که موعود نیست. در آنهمه هیاهو، آنهمه شتاب، می­آیند و می­خزند آرام آرام در زیرِ پوست، جاهایی که می­دانی. پشتِ گردن­ها، دورِ گونه­ها، روی لب­ها، بینِ پاها، حتی روی کمر یا نوکِ انگشتانِ دست. آن­ها که حس می­شوند و تو می­دانی که از کجا می­آیند. نگاه­هایی که می­دوند در زیرِ پوست و آن­ها که تو می­دَوانی. چشم­هایی که می­بلعند تو را در گذرهای سریع یا کند از کنار یا آن­ها که تلاقی می کنند و ثابت می­شوند در یک جا. نگاه­هایی که می­آیند و می­نشینند و می­کَنند و می­برند با خود تکه­ای از تو را. آن چشم­ها که می­دانی وخیره­گی­های پیاپی که می دانند.

باز سکوت است و خاموشی، در گذشتن­های سریع، نگاه­هایِ خیره­یِ اتوبوسِ گرم، حتی صفِ نان. برمی­دارند تکه­تکه­ی تو را و بر می­داری تکه­هایشان و برمی­گردی و با تو می­مانند و می بری و می گذاریشان روی طاقچه تا سیر نگاهت کنند یا کنار میز بر سر سفره تا با تو بخورند از آنچه می­خوری، حتی در تخت­خواب هنگام خواب تا با تو بیایند در رویاها یا در حمام زیرِ دوش آب، و می­دانی که رهایی نیست و نمی­روند هرگز تا پس بیاورند برایت تکه­هایِ گرانبهایِ از دست رفته­ات را…

بالارَوی

بعضی وقت­ها هست که احساس می­کنی چیزی در گلویت گیرکرده و هر چی هم که فکر می­کنی به خاطر نمی­یاری که سبزی پلو با ماهی­سفید خوردی یا قضیه چیز دیگریست. اوقاتی هستند که می­شینی و فکر می­کنی که چقدر همه چیز خوب است و همه مهربانند و بافرهنگ و هنری و دارای طبعِ بزرگ و خضوع و خشوع و از این جور چیزها. این وقت­هایی که می­آیند هیچ حساب و کتابی ندارند. یعنی منتظر نمی شینن تا سرِ یک موقعِ خاص و زمانِ معین به سراغت بیایند. یعنی پِریودیک نیستند تا خیالت راحت باشه که هفته­ای یک­بار یا ماهی یک­بار یا بعد از نهار یا قبل از خواب به سراغت می­آیند. به این خاطر که همیشه وقتی در بهترین لحظه­هایت به سر می­بری یکهو بپرند جلو و بگن: «یو ها ها ها ها …» و تو بترسی و زَهره­ترک بشی که اگر بدونی که کِی میان و چه موقع، دیگه اینقدر نمی ترسی و می شینی آروم تا سر برسن و کارشون رو بکنن و تو پــِریود بشی در اون زمانِ غیرِپریودیکِ خاص و برن پِیِ کارشون. هر چی هم که به سلول­های بدنت یعنی تک­تکِ اجزات فشار بیاری که چه شد که اینطور شد یا چه می­شود که اینطور می­شود به نتیجه­ای رضایت­بخش نمی­رسی و اونوقته که فکر می­کنی که چقدر نیاز داری که یک فاحشه باشی. یعنی بتونی خیلی راحت بفروشی همه چیز رو، ذهن و تن و روح و باقی قضایا و البته از آنجا که همه هم در جریان هستند که فاحشه بودن نه غایتی است که به راحتی میسر شود، هوس می کنی که با فاحشه­گان دم ­خور شوی تا مَنِشِ­شان تو رو ارضا کند و روحت و ذهنت ارضا شود و بعد هم دلت می­خواد یعنی نه اینکه بخواد به تو امر می­کنه که تنت رو که نمی­توانی به آسانی بفروشیش را ببری رودرروی یک حوروپریِ­پاک­و­معصوم و با اشتهای حیرت­آوری از اعماق وجودت یعنی از همان پایین­ها، همون جاهایی که بو می­دهد، تمام این کثافات را که در تو جمع شده­اند کَم­کَم و تو نمی­دونی که چطور شد یکهو و از کجا شد که همه چیز اینجور روی هم تلنبارشد و بهم خورد که با این شدّت می­خواهند بیایند بالا را، رویش بالا بیاوری. طوری که بویش همه جا را بردارد و تو بشی معنای کامل تهوع. بعد بیایند و ببرنت در همان حال که نمی­دونی بیهوشی یا بهوشی تا تجاوزت دهند با دیگرون و یا بتجاوزانندت با شیشه­­ نوشابه­هایی لبریز از عاطفه و آزادی و خوبی و پاکی و عفت و پاکدامنیِ خانوادگی و در وجودت عمودی به پا شود از معرفت و تو بشوی ناموسی که تجاوزیده شده­ای و خبرت بپیچد در روزنامه­های زرد و بنفش و صورتی و هوار هوار کنن تو را و طرح­های گوناگون در افتد تا دگر مادر گیتی چو تو اَنتَر بسراید. و از آن پس از این دردی که در تو با عفت سراییده شده الهام بگیری که زین پس نه غم بخوری از دخترانِ گل­فروش و پسرانِ فال­فروش و نه دلت شور بزند برای فرهنگِ فنا رفته و قهرمانانِ بی تندیس و عقده­های سادیسم و اندکی مازوخیسم و پوپولیسم و سکولاریسم و سورئالیسم و کوبیسم و چُسیسم وآنتی­بُولیسم و پارامَندولیسم و عفونتِ اپیدیدیمِ چپ و راست و دادا و دادائیسم و زوربِزَنیسم و سالوادوردالیسم و فردریکولورکاییسم. و بعد بخوابی، خوابی که در آن پول ببینی که پارومی­کنی و دخترانی که شادند و ندارند آرزوی دوچرخه­سواری و اسکیت در فضای باز و حتی دویدن در خیابان و نشستن در یک استادیوم. فراموش می­کنی که زنگ تلفن که می­خورد می­خندی ولی در اعماقت همیشه یک چیزیست هم معنی تری­فلوئوروپرازین و فلوکسیتین و پروپرانانول و سرترالین. و سعی می­کنی که نفسِ عمیق بکشی اونقدر عمیق که شش­هایت را پُرکنی از بوی کثافتی که از عفتی بلند می­شود که ذره­ذره به حلقت می­ریزند تا بعد از آنکه به خاکی که از آن آمده­ای برگشتی تو را ببرند و زوری به تو اَمَرد و غُلام و غِلمان و دخترانِ نابالغِ تازه سینه­روییده بدهند و بتوانی آنقدر سـ ـکـ ـس کنی با چنان کیفیتِ بالایی که شـ­­ــهوتش هزار برابر باشد و زمانش ده­هزار برابر آن­ها که وقتی خاک بودی و هنوز به خاک بازنگشته بودی تجربه کرده بودی و از ترسِ آنکه پسرت اُبـنـه­ای نشود و دخترت هرجـایی و شیطان نیاید با هم­خوابــه­ات هم­بستر نشود، هی نامِ بزرگش را برده بودی و دعا خوانده بودی و فوت کرده بودی و در ساعت مقرر عملیات کرده بودی و شایدم نکرده بودی. و اونقدر عمیق می­خوابی به امید اینکه وقتی فردا از خواب بلند شدی دوباره همه چیز خوب باشد و دنیا به کام و دلت پـریـود نباشد و نخواهد که ببردت تا توی صورت اولین معصومی که دیدی بالابیاری…

پهلوان

پهلوان را که می­بردند هیچکس زجه نزد، گریه نکرد. گونه­ای تر نشد، صورتی خراشیده نشد. اُرسی­ها همه بسته بودند، ایوان­ها خالی. می­شد حِس­کرد، تک­تکِ حضورها را در پشتِ شیشه­های رنگیِ مختلف­الشکلِ اُرسی­ها، می­شد دل­نگرانیِ پنج­دری­ها را دید. می­شد خیال­های پوچ را لمس کرد از آن پشت، شک­ها را، تردیدها را. می­شد پچ­پچ­ها را شنید، صورت­ها را تصور کرد.

پهلوان را که می­بردند تابستان بود، صلاتِ ظهر، مرداد ماه. نمازش را بی­وضو خوانده بود. گفته بودند وقت تنگ است، گفته بودند که باید بروند. پهلوان را که می­بردند جمعه بود، روزِ هفتمِ ماه. هفت روز گذشته بود از واقعه. هفت روز گذشته بود، از وقتی که رفته بود بی خبر و دوباره برگشته بود. دیروز که برگشته بود، دوتارش را شکسته بود. دیروز که برگشته بود، تنهای تنها یک گوشه نشسته بود.

پهلوان را که می­بردند روح نداشت. کالبدش خالی بود. آهسته می­رفت. با گام­های کوتاه. قدم­های شمرده. پهلوان را که می­بردند دل­ها می­تپید ولی دست­ها روی دست بود. لب­ها گزیده بود، ذهن­ها مشوش بود. پهلوان را که می­بردند برنگشت، نگاه نکرد، یا علی نگفت.

پهلوان را که می­بردند درد داشت ولی گَرد نداشت. پهلوان را که  می­بردند پهلوان بود ولی قهرمان نبود!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.