پهلوان را که میبردند هیچکس زجه نزد، گریه نکرد. گونهای تر نشد، صورتی خراشیده نشد. اُرسیها همه بسته بودند، ایوانها خالی. میشد حِسکرد، تکتکِ حضورها را در پشتِ شیشههای رنگیِ مختلفالشکلِ اُرسیها، میشد دلنگرانیِ پنجدریها را دید. میشد خیالهای پوچ را لمس کرد از آن پشت، شکها را، تردیدها را. میشد پچپچها را شنید، صورتها را تصور کرد. پهلوان [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘ادبی’
پهلوان
ارسالشده در ادبی در مه 21, 2010 | 5 دیدگاه »
قِ مثل …
ارسالشده در ادبی در آوریل 4, 2010 | 7 دیدگاه »
سکانس چهارم : نشسته بود روی تختِ زهوار در رفته ی توی حیاط، زیر درختِ پیری که معلوم نبود چندوقته که اونجاست. آروم آروم چایِش رو مزه می کرد و گَهگُداری هم از نان تازه ای که خریده بود، تکه ای می کند و می خورد. خیره شده بود به رویا که چطور با اون [...]
در این باب که «دزدی بوسه عجب دزدی پُر منفعتی است که اگر بازستانند دو چندان گردد»، بر گرفته از رساله ی «بوسه مگر چیست فشارِ دو لب اینکه گُنه نیست چه روز و چه شب» !
ارسالشده در هذیان ها, ادبی, برچسب زده شده لب, منفعت, بوسه, خون, دزدیِ بوسه در فوریه 23, 2010 | 9 دیدگاه »
وقتی که دعوا می کنیم، وقتی که داد و بیداد می کنیم، الکی و بلندبلند، معلوم می شود که یک جای کار دارد می لنگد، بدجوری هم می لنگد. یا حوصله مان سر رفته است یا تو دوباره هوس کرده ای که لج کنی و حرس مرا در بیاوری یا اینکه از من چیزی می [...]
کودکانه های من کودکانه های تو
ارسالشده در ادبی, دست نویس ها, برچسب زده شده کودکِ درون, آمدن, دلتنگی, درونِ کودک, درونِ کودکِ کودکِ درون, درونِ کودکِ درون در فوریه 9, 2010 | 8 دیدگاه »
امروز دوباره آمده ای پیشم. مثل همیشه از در که وارد می شی هول می کنم، بعد از یه مدت دوری. با شتاب به سمتت میام تا به آغوشم مهمان بشی و مثل همیشه از من فرار می کنی. خودت رو به سرعت از آغوشم رها می کنی. میایی و می شینی همین جا روی [...]
و آنگاه که می خندی …
ارسالشده در ادبی, برچسب زده شده لبخند در ژانویه 31, 2010 | 5 دیدگاه »
تکه کاغذ تا خورده ای که از لای کتاب به بیرون افتاد را از روی زمین بر می دارم. بازش می کنم. نگاهی می اندازم به کلماتی که بر روی آن نقش بسته است. هجوم خون به شقیقه هایم را حس می کنم. سرم را بر می گردانم. رفته است. به انتهای راهرو نگاه می کنم. [...]
تاریکترین تنهایی*
ارسالشده در ادبی, برچسب زده شده تنهایی, خدا در ژانویه 8, 2010 | بیان دیدگاه »
در تاریکی شب، عريان، خودش را در صندلی نأنويی رها کرده بود. گويی جزئی از صندلی است. در آن تاریکی، به پرتره ی روی ديوار خيره بود. با نوکِ انگشتانِ پايش صندلی را با فرکانسی آرام به رقص وا می داشت. ناي تکان خوردن نداشت. آخرين پک سيگارش را با اکراه کشيد. دستش را آرام [...]
من پاریسم یا پاریس من ؟!!!
ارسالشده در ادبی, دست نویس ها, برچسب زده شده فرانسه, قهوه, پاریس در دسامبر 16, 2009 | 6 دیدگاه »
امروز دوباره از اون روزهایی بود که يکمی کار و بارم سبک شده بود و تمام حس های روشنفکرمآبانه دنيا ريخته بود توی سرم. از اون روزهايی که فکر می کنی خيلی آدمِ بزرگی هستی و خدا رو هم بنده نمی شی. با وجود تمام بحث هايی که قبل از امتحان فرانسه بين بچه ها [...]