بعضی وقتها هست که احساس میکنی چیزی در گلویت گیرکرده و هر چی هم که فکر میکنی به خاطر نمییاری که سبزی پلو با ماهیسفید خوردی یا قضیه چیز دیگریست. اوقاتی هستند که میشینی و فکر میکنی که چقدر همه چیز خوب است و همه مهربانند و بافرهنگ و هنری و دارای طبعِ بزرگ و خضوع و خشوع و از این جور چیزها. این وقتهایی که میآیند هیچ حساب و کتابی ندارند. یعنی منتظر نمی شینن تا سرِ یک موقعِ خاص و زمانِ معین به سراغت بیایند. یعنی پِریودیک نیستند تا خیالت راحت باشه که هفتهای یکبار یا ماهی یکبار یا بعد از نهار یا قبل از خواب به سراغت میآیند. به این خاطر که همیشه وقتی در بهترین لحظههایت به سر میبری یکهو بپرند جلو و بگن: «یو ها ها ها ها …» و تو بترسی و زَهرهترک بشی که اگر بدونی که کِی میان و چه موقع، دیگه اینقدر نمی ترسی و می شینی آروم تا سر برسن و کارشون رو بکنن و تو پــِریود بشی در اون زمانِ غیرِپریودیکِ خاص و برن پِیِ کارشون. هر چی هم که به سلولهای بدنت یعنی تکتکِ اجزات فشار بیاری که چه شد که اینطور شد یا چه میشود که اینطور میشود به نتیجهای رضایتبخش نمیرسی و اونوقته که فکر میکنی که چقدر نیاز داری که یک فاحشه باشی. یعنی بتونی خیلی راحت بفروشی همه چیز رو، ذهن و تن و روح و باقی قضایا و البته از آنجا که همه هم در جریان هستند که فاحشه بودن نه غایتی است که به راحتی میسر شود، هوس می کنی که با فاحشهگان دم خور شوی تا مَنِشِشان تو رو ارضا کند و روحت و ذهنت ارضا شود و بعد هم دلت میخواد یعنی نه اینکه بخواد به تو امر میکنه که تنت رو که نمیتوانی به آسانی بفروشیش را ببری رودرروی یک حوروپریِپاکومعصوم و با اشتهای حیرتآوری از اعماق وجودت یعنی از همان پایینها، همون جاهایی که بو میدهد، تمام این کثافات را که در تو جمع شدهاند کَمکَم و تو نمیدونی که چطور شد یکهو و از کجا شد که همه چیز اینجور روی هم تلنبارشد و بهم خورد که با این شدّت میخواهند بیایند بالا را، رویش بالا بیاوری. طوری که بویش همه جا را بردارد و تو بشی معنای کامل تهوع. بعد بیایند و ببرنت در همان حال که نمیدونی بیهوشی یا بهوشی تا تجاوزت دهند با دیگرون و یا بتجاوزانندت با شیشه نوشابههایی لبریز از عاطفه و آزادی و خوبی و پاکی و عفت و پاکدامنیِ خانوادگی و در وجودت عمودی به پا شود از معرفت و تو بشوی ناموسی که تجاوزیده شدهای و خبرت بپیچد در روزنامههای زرد و بنفش و صورتی و هوار هوار کنن تو را و طرحهای گوناگون در افتد تا دگر مادر گیتی چو تو اَنتَر بسراید. و از آن پس از این دردی که در تو با عفت سراییده شده الهام بگیری که زین پس نه غم بخوری از دخترانِ گلفروش و پسرانِ فالفروش و نه دلت شور بزند برای فرهنگِ فنا رفته و قهرمانانِ بی تندیس و عقدههای سادیسم و اندکی مازوخیسم و پوپولیسم و سکولاریسم و سورئالیسم و کوبیسم و چُسیسم وآنتیبُولیسم و پارامَندولیسم و عفونتِ اپیدیدیمِ چپ و راست و دادا و دادائیسم و زوربِزَنیسم و سالوادوردالیسم و فردریکولورکاییسم. و بعد بخوابی، خوابی که در آن پول ببینی که پارومیکنی و دخترانی که شادند و ندارند آرزوی دوچرخهسواری و اسکیت در فضای باز و حتی دویدن در خیابان و نشستن در یک استادیوم. فراموش میکنی که زنگ تلفن که میخورد میخندی ولی در اعماقت همیشه یک چیزیست هم معنی تریفلوئوروپرازین و فلوکسیتین و پروپرانانول و سرترالین. و سعی میکنی که نفسِ عمیق بکشی اونقدر عمیق که ششهایت را پُرکنی از بوی کثافتی که از عفتی بلند میشود که ذرهذره به حلقت میریزند تا بعد از آنکه به خاکی که از آن آمدهای برگشتی تو را ببرند و زوری به تو اَمَرد و غُلام و غِلمان و دخترانِ نابالغِ تازه سینهروییده بدهند و بتوانی آنقدر سـ ـکـ ـس کنی با چنان کیفیتِ بالایی که شـــهوتش هزار برابر باشد و زمانش دههزار برابر آنها که وقتی خاک بودی و هنوز به خاک بازنگشته بودی تجربه کرده بودی و از ترسِ آنکه پسرت اُبـنـهای نشود و دخترت هرجـایی و شیطان نیاید با همخوابــهات همبستر نشود، هی نامِ بزرگش را برده بودی و دعا خوانده بودی و فوت کرده بودی و در ساعت مقرر عملیات کرده بودی و شایدم نکرده بودی. و اونقدر عمیق میخوابی به امید اینکه وقتی فردا از خواب بلند شدی دوباره همه چیز خوب باشد و دنیا به کام و دلت پـریـود نباشد و نخواهد که ببردت تا توی صورت اولین معصومی که دیدی بالابیاری…
بایگانی
- دسامبر 2011 (1)
- سپتامبر 2011 (1)
- آوریل 2011 (1)
- فوریه 2011 (1)
- ژانویه 2011 (2)
- نوامبر 2010 (2)
- اکتبر 2010 (1)
- سپتامبر 2010 (2)
- ژوئن 2010 (1)
- مه 2010 (2)
- آوریل 2010 (3)
- مارس 2010 (3)
- فوریه 2010 (4)
- ژانویه 2010 (5)
- دسامبر 2009 (1)
- نوامبر 2009 (2)
دسته بندی موضوعی
- هذیان ها (7)
- کافه کتاب (1)
- افسوس ها (5)
- اجتماعی (5)
- ادبی (7)
- دست نویس ها (13)
- دسته بندی نشده (3)
روزانه
کودکان کار
موسیقی
پیوندها
بالاپَر
-
کی چی گفت ؟!
... . در کور و بینا آخرین پناهگاه در 25+1 و ابر شلوارپوش! سمیرا در 25+1 و ابر شلوارپوش! سمیرا در زمانِ من منا در زمانِ من -
آخرین نوشته ها
«فاحشه بودن نه غایتی است که به راحتی میسر شود»: یهکم وزنِ عروضیش درست بود، میشد یه نوآوریِ معنایی در سبک عراقی!
+ تجاوزاندن: مصدرسازیهای بیقاعده اکیداً ممنوع!
++ غــَلمان: بهکسرِ «غ» درسته، یعنی Qelmân
+++ آبنهیی: احسنت! چهلغاتی!
پ.ن. این اپیدمی تهوع و انتقاد از روابط فرمالیتهی اجتماعی و ژانر هولدن کالفیلد چیچییه که اینقدر واسهتون جذابیت داره!؟ یهکم آدم باشین! با همهتونم!
——————————-
چشم استاد، سعی خودمونُ می کنیم، از طرف همه البته عرض می کنما !
بابت بقیه ش هم ممنون، چشم درستش می کنم آقای دهخدا…
من حاضرم با تموم حرصی که داری روم بالا بیاری
نمیدونم چرا اینطوری شدی چن وقته
گاهی دلم برای اون آدمی که میشناختم خیلی خیلی تنگ میشه
———————————————————————–
خیلی به خودت نگیر تو حالا !
به هم ریخته ای پسر. فکر نکنم آدما به خاطر حوریو غلمان انسانیت داشته باشن. قضیه فراتر از این چیزاست.پستتو باید دباره بخونم. یه کم آشفته ای.
موسیقی…فقط موسیقی میتونه ما رو از تهوع نجات بده… سارتر این رو توی رمان تهوع به خوبی توصیف کرده…
———————————————————–
می ترسم روزی برسه که این تنها ناجی هم ناکام بمونه!
Vay khodaye man yejuraee mitoonam dark konam mogheye neveshtane in post che hesi dashti chon emruz yek cheshmasho didam!
……….
Khoondane postet kheili ehsase badi behem dad va kamelan ke na vali ta unja ke mitoonestam darket kardam.
———————————————-
من تی فِدا