بعضی وقتها هست که احساس میکنی چیزی در گلویت گیرکرده و هر چی هم که فکر میکنی به خاطر نمییاری که سبزی پلو با ماهیسفید خوردی یا قضیه چیز دیگریست. اوقاتی هستند که میشینی و فکر میکنی که چقدر همه چیز خوب است و همه مهربانند و بافرهنگ و هنری و دارای طبعِ بزرگ و خضوع [...]
بایگانیِ مه 2010
پهلوان
ارسالشده در ادبی در مه 21, 2010 | 5 دیدگاه »
پهلوان را که میبردند هیچکس زجه نزد، گریه نکرد. گونهای تر نشد، صورتی خراشیده نشد. اُرسیها همه بسته بودند، ایوانها خالی. میشد حِسکرد، تکتکِ حضورها را در پشتِ شیشههای رنگیِ مختلفالشکلِ اُرسیها، میشد دلنگرانیِ پنجدریها را دید. میشد خیالهای پوچ را لمس کرد از آن پشت، شکها را، تردیدها را. میشد پچپچها را شنید، صورتها را تصور کرد. پهلوان [...]