امروز دوباره آمده ای پیشم. مثل همیشه از در که وارد می شی هول می کنم، بعد از یه مدت دوری. با شتاب به سمتت میام تا به آغوشم مهمان بشی و مثل همیشه از من فرار می کنی. خودت رو به سرعت از آغوشم رها می کنی. میایی و می شینی همین جا روی این مبل قرمز جلوی من. از چشام دوری می کنی و من مثل همیشه عمدا روی تو خیره می شم تا حرست رو در بیارم! مطمئنم که در شُک به سر می بری. زمان و مکان برایت هنوز با بودنِ کنارِ من کنار نیامده! چون حتی کتِ مشکی تنت رو هم در نمیاری و مثل همیشه که حالی به حالی هستی دائم می گی «چه خبر؟». منم که حرس می خورم از اینکه بعد این همه وقت هنوز با من راحت نیستی، هر دفعه در جواب می گم «هیچی!». منتظر می شم تا به خودت بیایی و با خودم فکر می کنم که چقدر کودکیم. نه ما که این درونِ ما چقدر کودکه. باز به این فکر می کنم که درونِ کودکِ تو یا همون کودکِ درونِ تو حتی از درونِ کودکِ من کودک تر است. که کودکانه تر هول می کند، که کودکانه تر دوست می دارد، که کودکانه تر می بیند و حتی کودکانه تر قهر می کند. لج کردن هایش هم از لجبازی هایِ کودکِ من کودکانه تر است. اونوقته که به یاد میارم تک تک لجبازی هات رو و می خندم. یعنی من که نه! درونِ کودکم یعنی همان کودکِ درونم از ته دلِ کودکانه اش در اعماقِ من از ته دل می خندد، طوری که انگار کودکِ تو می شنوه و دهنش رو کج می کنه که فهمیدم! و می فهمی و پا می شی و کت مشکی رو در میاری. من نگاهم به لباس سبز تنت میافته. تو کتت رو آویزون می کنی و من همچنان به لباس سبزت خیره ام…
دیگه حالا به خودت اومدی و می شه دو کلمه حرف حساب زد. از همونایی که همیشه من ادعای زدنشو دارم ولی این تویی که همه حرفات به درونم نفوذ می کنه. امان از این کودکِ درونم که نمی گذاره کم بیارم!
یخ هات دیگه وا شده و داری بحث جدی می کنی. منم یهو، البته یهو که نه، مثل همیشه به سرم می زنه که اذیتت کنم. بهت می گم بگو بوووس! تو هم مثل همیشه اول یکم لیچار بارم می کنی و من نازتو می کشم. بعدش رضایت می دی که بگی بوووس! حالا دیگه من کم نمیارم و با کمک کودکم هر چی کلمه توی دنیاس که با حرف سین شروع می شه رو ازت می خوایم که بگی. می دونی از همه بهترش همون ساندیسه یا وقتی بحث سیاست می شه! سمنو هم خوبه، سیب، سنجد، سکه، سیر، سماق. هه! فقط نمی دونم چرا تا حالا ازت نخواستم که سه بار سفره هفت سین رو از اول تا آخر برام بشمری؟!
در حین همین لوس بازی ها فکر می کنم که وقتی بیرون هستیم چقدر آدم بزرگی! و اینکه اینقدر که تو دنبال زندگی می دویی من نمی تونم. نمی دونم چرا؟! و یادم میاد تموم لحظه هایی رو که به سر و کله زدنت با آدم ها هاج و واج نگاه کرده ام و علاوه بر اینکه شاخ در آورده ام، لذت هم برده ام و به این فکر کرده ام که این جزو کاراییه که من باید انجام بدهم…
بعدش کم کم وقتش می رسه تا دراز به دراز بشیم کنار هم و من از فاصله پنج سانتی با احتیاط صورتت رو دید بزنم تا تو قرمز بشی، و یه سری کارای دیگه هم بکنم که تو غرغر کنی و من بخندم ، بخندم و هی بخندم تا تو هم بالاخره بخندی. بعدش دستم رو توی موهات ببرم تا غنیمتی باشه که در خاطرم می مونه از این لحظه ها و تو چشمات رو ببندی، باز هم مثل همیشه، و من مطمئن می شم که دیگه تو رفتی و این که دست من در موهاش بازی می کنه اون کودکه هستش که حالا دیگه اومده بالای بالا و شده خودِ تو، و افسوس بخورم که چرا کودک من هیچوقت از اعماق به بالا نمیاد تا با هم خوش باشیم!
کم کم وقتشه تا دلتنگ بشیم. دلتنگِ همه چی. دلتنگِ دوری ها، دلتنگِ آرامش، دلتنگِ آزادی، دلتنگِ وقتِ تنگ! و دلتنگِ رفتن تو. حالا این درونِ کودکِ کودکِ درونم است که گریه می کنه و باعث می شه تا کودکِ درون من هم های های گریه کنه تا من بغض کنم و به این فکر کنم که همیشه یک لایه عقب تر از درونِ کودکم هستم…
تو می خندی و می روی مثل آشناترین ها و من می دونم وقتی که برگردی دوباره مثل یک غریبه ای وکت مشکی رو فراموش می کنی از تنت در بیاری و آویزون کنی…
عجيبه….اين زبان چقدر زنانه بود…
————————————————————
واقعا؟ … خوب بوده حتما که می گین دیگه! …
خیلی بامزه بود, اتفاقی وبلاگتو دیدم ولی فکر کنم بازم سر بزنم.;). راستش کودک منم خیلی شیطونه ولی من اغلب سرکوبش میکنم.دلم واسش سوخت.
—————————————————————————————————-
سپاس
شما لطف دارین
نکن این کارو گناه داره خوب !
قشنگ بود ممنون كه زحمت كشيدي و نوشتيش
————————————————————————————–
سپاس
من هم ممنونم از اینکه وقت گذاشتین و خوندینش
اين کلنجار منو اين کودک چه به درزا کشيد! سالهاست که شروع شده، از وقتی که کودکيم را رها کردم و خواستند از من که بزرگ باشم! ای دريغ که اگر در اين درزای کلنجار مجال بروز يافته بود، به اندازه زوال من به کمال ميرسيد!
اما چه نيک، که چشم که به من ميدوزی، از تکاپوی کلنجار می ايستد و خود کودکش را به رخ ميکشد، يا هرگاه که دست در موهايم ميزنی و من چشمانم را ميبندم…
————————————————————————————————————————————————————————-
سپاس
زیبا بود، نگریستن از جهت مقابل به موضوع …
قشنگ بود و با کشش. ممنون…
——————————————
سپاس
از اینکه خوندین دوست خوب من …
تو خط آخر متن و خیلی دوست داشتم / همیشه اتفاق می افته و همیشه واقعیه / به هر حال تا حالا ندیده بودم کسی بنویسه این قسمت و که چقدر سخت میشه یخ آدم ها رو وا کرد و چقدر زود دوباره همه چی … !
دیدار یار غایب دانی ، چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد
ای بوی آشنایی ، دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان ، پیوند روح دارد
نظری ندارم
————————————————
سپاس
فقط ميگم معركه اي اي ول
————————–
سپاس.