امروز دوباره از اون روزهایی بود که يکمی کار و بارم سبک شده بود و تمام حس های روشنفکرمآبانه دنيا ريخته بود توی سرم. از اون روزهايی که فکر می کنی خيلی آدمِ بزرگی هستی و خدا رو هم بنده نمی شی.
با وجود تمام بحث هايی که قبل از امتحان فرانسه بين بچه ها بود، نمی دونم چرا زده بود به سرم که از اين آقای محترم بپرسم که شما با اين همه شخصيت، چرا يه ترم کامل من و دوستم مجبور بوديم حواسمون رو به طريقه ناجورِ نشستن شما معطوف کنیم؟! بالاخره رفتم داخل پيش خانم ممتحن که البته اصلا هم خوش اخلاق نبود. اولين چيزی که ازم پرسيد اين بود که چرا نفر آخری؟ فکر کرده بود که از همه ضعيف تر هستم و موندم تا ببينم از بقيه چی سؤال کرده. نمی دونست که توی يکی از اون روزهايی به سر می برم که به شدت احساس بزرگ منشی می کنم و همه يکی يکی جلوی من اومدن و امتحان دادن و حتی به خودشون زحمت هم ندادن که منتظر من بمونن. اينم يکی ديگه از اون مشکل های انسان های بزرگه که همیشه حق دیگران رو از حق خودشون محترم تر می دونن !!! خوشبختانه امتحان به خوبی گذشت.
از سر کوچه ابيورد که دارم ميام بيرون پر می شم از بوی مطبوع قهوه. بی اختيار ياد مطلبی ميافتم که توی بلاگ سينا خونده بودم. تموم جالبی موضوع اینه که بعد از اين همه مدت، بايد الان متوجه اين رايحه بشم. از سر خيابون ابيورد يه کمی در جهت خلاف ميدون فردوسی پيش ميرم. پيداش می کنم. يک دوکان تقريباً کوچيک که آدم رو ياد عکس هايی می اندازه که از خيابون های قدیمی پاريس ديدی! يه ويترين کوچولو هم داره که توش چند تا قهوه خوردکن قديمی گذاشتن. بقيه ويترين هم پر شده با دونه های قهوه خورد نشده و چند تا کيسه، که اونا هم توشون دونه های قهوه هست. داخل تاريکه، سعی می کنم که از شيشه ها داخل رو ببینم. فقط می تونم محفظه ديگ مانند بزرگی رو ببينم که حتماً ازش برای داغ کردن و هم زدن قهوه استفاده می کنن. تصميم می گيرم که بيشتر از اين فضولی نکنم و تا حس قشنگم نسبت به اونجا عوض نشده برگردم.
قبل از اينکه سوار اتوبوس شم طبق معمول رفيق کوچولومو از سر دکه روزنامه فروشی، با تاخير، می خرم. تمام مسير برگشت مشغول خوندنشم. هنوز بوی قهوه توی سرم موج می زنه. به شدت دلم می خواد برم با يکی بشينم توی يک کافه، که يکمی به حال و هوای امروزم بخوره. صحبت کنیم و قهوه بخوریم. ولی کی؟ سعی می کنم حواسم رو به خوندن پرت کنم.
می رسم خونه. چون امروز قراره که خيلی به خودم افتخار کنم، شروع به آشپزی می کنم. تلويزيون رو هم روشن می کنم. روی کانال tv5monde هستش. داره آشپزی نشون ميده ، چند تا از chef های فرانسوی دارن آموزش ميدن. کارای آشپزی که تموم می شه، می شينم پای لپ تاپ. يادم مياد که هنوز چهل دقيقه از فيلم Paris je t’aime رو که ديشب برای بار چندم می ديدم باقی مونده. مشغول ديدن می شم تا غذا حاضر شه. نمی دونم چرا اينقدر با اين فيلم ارتباط برقرار می کنم؟! از خودم می پرسم که اين بار چندمیه که می بينمش؟ به قسمت پسر نابينا می رسم. سه بار پشت هم اين قسمت رو می بينم! بهترين قسمتشه ! بعد از بار سوم يادم مياد که يک معلول رو امروز ديدم که داشت به زحمت از پله های ورودی مترو آزدی، که کوچکترين مهندسی ای در ساختش به کار نرفته، پایین می رفت. دوباره يادم مياد که چند روز پيش روز معلولين بود و تمام رسانه های کشور داشتن در مورد مسائل این قشر و خدمات مسئولين اظهار فضل می کردن.
غذا حاضر ميشه. با ولع تموم می خورم. حالا ديگه کرخت شده ام. لم می دم روی مبل و 40چراغ رو باز می کنم. با صفحه اي که باز می شه، عکس بدقواره سارکزی می زنه توی ذوقم. خبر در مورد پيشنهاد جا به جايی مقبره کامو به پاريسه! سرم رو تکون می دم، پوزخندی می زنم و به اين فکر می کنم، که چرا هميشه در طول تاريخ ناگهان همه احمق ها با هم ظهور می کنن؟! يعنی اين هم به همون تئوری های تکرار تاريخ مربوط می شه؟ مجله رو می بندم و به اين نتيجه می رسم که امروز حال و هواهای فرانسوی بی خيال من نمی شوند!!!
دوباره بوی قهوه توی سرم می پيچه. ولی کرخت تر از اونی هستم که بخوام پاشم و قهوه درست کنم. در همون حالت می خوابم. بیدار که می شم چند ساعتی گذشته. در تاریک و روشن اتاق، مدتی طول می کشه تا زمان و مکان رو پیدا کنم. حالا یک حس دیگه به طرز وحشیانه ای به من هجوم آورده. به قول کسری، به شدت دلم می خواهد که مرتکب نوشتن شوم، و یا به قول سينا، فقط دلم می خواهد که يک نوشته ای پس بیاندازم! سوژه های مختلف به شدت می آیند و می روند، ولی مطمئنم که فرصت نوشتن نمی کنم. چون محمد ديگه کم کم پیداش می شه و من هم نمی تونم با وجود کس ديگه ای بنويسم. تا ساعت 11 که زنگ خواب محمد به صدا در بياید، با این سوژه ها در ذهنم و احساس مفرط نوشتن، دست و پنجه نرم می کنم. هنوز حس خوردن يک قهوه خوب قلقلکم می دهد.
حالا ساعت 11 شب است و من ديگه تنها هستم. با وسواس خاصی تمامی مراحل درست کردن يک قهوه عالی را با کمترين سر و صدا طی می کنم. بعد از 10 دقيقه، خونه از عطری پر می شود که از امروز صبح هوش از سرم برده است. ليوان را دستم می گيرم و پشت لپ تاپ می نشينم. حالا با بوی مطبوع قهوه و آرامش شب، دوباره تمام احساس های روشنفکرمآبانه، بزرگ منشانه و نستالژيکِ امروز، به درونم سرازير می شوند. دستم رو روی کيبورد می گذارم تا بچه ناقصی که امروز صبح نطفه اش در شکمم بسته شد و از غروب است که دست و پا می زند را به دنيا بياورم…
24/9/88
بلا به دور
بازم ؟!!!!!!!!!
————-
بازم چی؟
D:
Salut Mademoiselle, ça va?
—————————————————————————
bien sur je suis un homme!
ça va, merci…
Oui? oh pardi!
et mademoiselle s’ilvousplaît, vous aimez chat, chateaubriand et château? (just kiddin’, beg your pardon- shit! that’s f[...]king english => pardonnez moi :—-)
———————————————————————————————————————————–
?؟
?! ca veut dire que vous voulez me tchatter dans un château tandis que on mange de chateaubriand
/-:
Chat=Cat
Do you love «Ahmad Mahmood»? take a look at my latest:
http://pinkmanblog.wordpress.com/2010/02/12/021210/
بهنظر تو یه آدم سالم ساعتِ 6 صب میره تو اینترنت؟ توئَم مث من فکر میکنی من حالم خیلی نگرانکنندهس؟
—————————————————————————————————————————————-
je sais ma cherie que chat = cat
that was because I thought u’ve mixed it with f…ing English !!!
نمی دونم والا…
به نظر تو کسی که بلاگشو 4 صبح آپ کنه چی؟….
منم باید نگران باشم یعنی؟!!
حالا مهم نیست تو فکرش نرو…
+ سر صُب پاشدن احتمالن بهتره از سرصب خوابیدن. از قدیم و ندیم هم گفتن: «سحرخیز باش تا کامروا شوی» نمونهش اونفیزیکدونه که شهید شد.
————————————————————————————————————————————–
(:
Certainement ce jour-là était un jour français pour toi.

Je crois que tu as une âme libre et délicate. J’espère qu’un jour on va se retrouver à Paris.
amitié
Chéri
———————————————-
J’espère aussi…